طبیب عشق
طبیب عشق منم باده خور که این معجون .....
و ناگهان صدای زنگ دلخراش ساعتم به صدا در آمد باید انگار این خواب بهوده ی زمستانی را بیدار شوم... اما نه.. خوابیدن را ترجیح می دهم اینجا همه خفته اند و فقط مادرانی بیدار اند تا اگر کودکی برخاست او را نیز بخوابانند بخواب .... تو نیز بخواب اما نه انگار ورای این خوابگاه عدم شهری است پر از همین مردمان به خواب رفته.. آری اینان که در شهر خود آن گونه شاهانه می زیستند اینجا چگونه اند!!! آه... کاش می مردم این سخت ثانیه ها را نمی دیدم و ناگهان... -او کیست؟ -من؟؟ -نه انگار اشتباه کردم . اما کمی نزدیک تر ... -آری این منم اینجا اینگونه افتادم؟؟ این ... - این من بودم ولی این زنجیر های گران چه بود؟؟؟ و تازه حکمت سنگینی خواب های شبانه ام را فهمیدم!!! فعلا همین!
| Design By : Night Skin |


