طبیب عشق
طبیب عشق منم باده خور که این معجون .....
بی مقدمه..
وقتی داری تو یک شب آروم به امید تماشای ماه قدم می زنی و سایه های غول های بشر ساز رو سرت سنگینی می کنند وقتی می خواهی به امید تنفس چند چکه اکسیژن یک نفس عمیق بکشی و به جاش بوی .... زباله استشمام می کنی وقتی کمی سکوت می خواهی اونم ساعت 2:45 بامداد ولی اون موقع هم نمی تونی پیداش کنی وقتی یک پیر مرد هفتاد و چند ساله رو می بینی که احتمالا چند سر هم عائله داره که سرش توی کیسه های زباله هاست تا شاید یه چیزی بتونه از ته قوطی کنسرو ها در آره تازه اونم به شرطی که از دست من و تو در بره و به قول خودمون کمی اسراف کنیم وقتی یه پسربچه ی دوازده سیزده ساله رو می بینی که تو گرما چهل و چند درجه ای واسه شندرغاز با چه عزتی سر چار راه روزنامه می فروشه وقتی دختری رو می بینی که............. وقتی جوون بیست و چهار یا شایدم پنج ساله رو می بینی که دستش یک جاروی بلند و داره شبونه خیابونا رو جارو می کشه و هزار و یک وقتیه دیگه . . . . . . دیگه دم زدن از عشق و انسانیت و مردونگی........نامردیه!! و ناگهان صدای زنگ دلخراش ساعتم به صدا در آمد باید انگار این خواب بهوده ی زمستانی را بیدار شوم... اما نه.. خوابیدن را ترجیح می دهم اینجا همه خفته اند و فقط مادرانی بیدار اند تا اگر کودکی برخاست او را نیز بخوابانند بخواب .... تو نیز بخواب اما نه انگار ورای این خوابگاه عدم شهری است پر از همین مردمان به خواب رفته.. آری اینان که در شهر خود آن گونه شاهانه می زیستند اینجا چگونه اند!!! آه... کاش می مردم این سخت ثانیه ها را نمی دیدم و ناگهان... -او کیست؟ -من؟؟ -نه انگار اشتباه کردم . اما کمی نزدیک تر ... -آری این منم اینجا اینگونه افتادم؟؟ این ... - این من بودم ولی این زنجیر های گران چه بود؟؟؟ و تازه حکمت سنگینی خواب های شبانه ام را فهمیدم!!! فعلا همین! هو ال؟؟؟؟؟ نوشطن مدتیست برایم دشوار شده ذهنم دوباره انگار نم کشیده که کف گیر سخن به ته دیگ لغاتم خورده خلاسه مدتیست افکارم لمس شده اند و نوشتن را فراموش کرده ام اما می نویسم..... یا به دل نشستنی یا دور ریختنی!! . . چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید جور دیگر باید نوشط و جور دیگر باید خاند!! دوصتش دارد!! دوثتش دارد!! و دوسطش دارد!! اما مهم این است که دوستش دارد!! به قول شاعر: صورت ظاهر برادر هیچ نیست ای برادر صیرت زیبا بیار یا علی فعلا همین!! چه زیبا بود چقدر احساس زیبا بود صدای بی صدای دل چه زیبا بود حظوری هم زمان با تو حظوری پر ز رنگ و بوی بی من حظوری که تمامش پر از آه و پر از فریاد و استغفار حظوری که خدا بود چه زیبا بود تن نرم زمان از لابه لای شاخ دنیا که پنهان بود پر از لبخند پنهانی پر از اشک دل من پر از احساس زیبای خدا بود چه زیبا بود فعلا همین مژده بده مژده بده یار پسنید مرا سایه ی او گشتم او برد به خورشید مرا سلام سلام و عرض پوزش به چند دلیل که یکیش دیر کردنمه اما علت داشت متاسفانه تو این چند روز ارتباطم با جهان اینترنت کلا قطع بود البته الانم قطعه ولی این دفعه اومدم کافی نت!!! اگه یادتون باشه قبل اینکه برم مشهد گفتم خدا داره تو این چند روز بهم حال میده خیلی!! در راستای این جریان که شاید تو نگاه اول بشه بهش گفت خدا داره حال میده ولی در اصل به نظر من اتمام حجت خداست یه سفر دیگه تا ۴ روز آینده در پیش خواهم داشت یه سفر!! شاید هم یک عروج!! همیشه عروج به معنای مردن و رفتن نیست اصلا از نظر لغوی هم این معنا رو نمیده گاهی مثل الان عروج یعنی آدم شدن!! یعنی ساخته شدن. می گن هرکی بره اونجا آدم می شه و میاد..... چه بخواد چه نخواد می گن هر کی بره اونجا وقتی پاش به زمینش می رسه چشماش خیس میشه.... چه بخواد چه نخواد می گن هرکی بره اونجا خیلی چیزا رو می بینی "تل زینیبه حرم عباس حرم حسین بین الحرمین و ...چه بخواد چه نخواد آره بلاخره طلبید و قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند اول از همه حلالم کنید همتون (جدی گفتم) بعد دعام کنید(خواهش!!) دعا کنید وقتی برگشتم دیگه این سید رضای الان نباشم لااقل به اندازه ی یک کلمه هم که شده فرق کرده باشم "کربلایی سید رضا"!! اول سلام بعد از این همه مدت اینکه چی بنویسم یخورده برام سخت شده من هم هروقت کم میارم یه شعری یا می گم یا می خونم (بیچاره شعرا که تو زندگیشون همیشه کم میارن چون همیشه شعر می گن) پس الانم یه شعر می نویسم: بگذار گناهی به گناهان من افزون گردد بگذار نگاهی به تماشای تو مفتون گردد گاهی که دلم خوب هوای تو نمود آن یک نگهت وای..خدایا....چه نمود ای نوح خراباتی طوفان کش دلدار امشب تو حریم دل بیچاره نگه دار این خانه ی من کشتی و عشق تو به طوفان فرماندهیت برده مرا سوی بیابان در کلبه ی احزان زده ام جای تو خالیست در دفتر دل دادگیم نام تو خالیست عمریست که عاجز شده چشمم به نگاهت امشب نگهم دار..... اگر شد به کنارت!! شعر فوق احتمالا شامل انواع و اقسام ایرادات ادبی بوده یک و دو اینکه مفهوم اصلی شعر "گذر از مجاز به حقیقت است" که شاید در ظاهر اون معلوم نباشه و آخر هم اینکه خبر بدم پست بعدیم یه پست ویژه است حتما بخونیدش حتی اگه این نخونید فعلا همین اوست که مارا با عشق آفرید با عشق رویاندمان و با عشق بردمان بردمان؟؟؟ با عشق؟؟ پس کجاست؟ این جدول عشق در عشق پس چرا حل نمی شود؟ ما را چه شده که شدیم شبیه درخت گلابی!! ابر من ببار که شاید تو کاری کنی ببار که اینجا فاتحه ی عشق را هم خوانده اند!! ببار که اینجا مطلع غزل عشق است دنبال تخلصش می گردم انگار به قرینه ی معنوی پاک شده!! فعلا همین!! زیر نور ماه در کنار سایه خورشید ودر میان خلوت دل باید اندیشید آن زمان که صدای چرخ دنده های این عصر پولادین به گوش نمی رسد و شهر در خاب است. اما تو , تو می اندیشی و استدلال میکنی که جمع نداریم 2 و 3و 4و... دومین و سومین و .. این ها همه واهی و پوچ است آنچه که هست در یک نهفته اولین , سرآغاز ،اول و آخر و به قول دوست ادیبم دو را برای وزن کلام آوردند واگر نه وجودی ندارد این زمان است که دیگر احساس غریبگی با پیرامونت نمی کنی و همه آن صدایی را می شنوی وآن چیز را را می بینی که می گویی . و در آن سکوت شب فریاد می شنوی ، فریاد درونت که در تلالو شب کمی زنگار رفته تر گردیده. سر نشتر عشق بر رگ روح زدن یک قطره چکید و نام آن دل شد آن هنگام است که باید منتظر بشینی و چشم به راه کلید دار این دلهای مغلول و مسلسل باشی که هرچه هست و نیست از ازل تا ابد نزد اوست او خواهد آمد زنجیر از زبان این دلهای بسته خواهد گشود. ---------------------------------------------------------------- پ.ن: این یکی از دست نوشته های دوسال پیشم بود که اون هم نیمه شب نوشتمش اونم زیر آسمون نه زیر سقف!! پ.ن: یا دنیا خسته کننده شده یا ما تکراری پ.ن:یک جمله از آخرین دیالگ زلیخا تو فیلم یوسف پیامبر هنوز تو ذهنم داره تکرار می شه: "چگونه حق خدای یوزارسیف رو ادا کنم . او را چگونه از خود خوشنود سازم" واقعا چگونه؟؟ فعلا همین دلم گرفته دلم عجیب گرفته دستگیره ی پنجره ی اتاقم زنگ زده و من بی سبب امیدوار بی سبب خندان بی سبب .... شده ایم شبیه یک جاده ی بی پایان خوش به حالت کولی خوش به حالت که ماندگار نیستی دلتنگی هایت را اینجا می بافی و می روی می روی و دلتنگی هایت را جا می گذاری دلم عجیب گرفته است خیال خاب ندارم مرا سفر به کجا می برد به نا کجا آباد ببرد بگذارید ببرد آنجا راحت ترم...آنجا!! فعلا همین!! پ.ن: خیلی خاکستری شد از معایب نیمه شب آپ کرنه خرده نگیرید بر این خرده!!!! دوباره حس شاعریم تو را صدا می زد صدا صدای دلم بود که او صدا می زد ---------------------------------------------------- عجیب است آینه هم دیگر دروغگو شده. سخت و نشکن و بیچاره من که برای دیدن خودم محتاج لکه ای دریا ام ........... --------------------------------------------------- شب های شعر و شاعریم بوی نو نمی دهد اصلا تمام تکه کلامم شده همین...... فعلا!!! . . . فعلا همین!! پ.ن:جا داره با کمی تاخیر تشکر کنم از صاحب نقاشی پست قبلم که بدون اجازه نقاشیش گذاشتم رو وبم.خدا از تقصیرات اینترنتی ما هم بگذره یک روز باید این نقاب از رخ بر افراشت درسته که خنده خوبه ولی نه زورکی!!! اما گریه همیشه قشنگه مگه این که....... بعضی بغض ها باز نشدنی ست فعلا همبن!! روی دیوار گلی توی یک کوچه ی خلوت زه همه نفرت و کین پشت یک شهر قدیمیه مخوف که همه مردمکانش رفته بودند به یک خواب عمیق خاطرات دل خود را به(با) سر سوخته چوبی منِ (ِ) از قافله جا مانده نوشتم چنین: زندگی بازی یک کودک ده ساله ی نادان صفتی است که اگر داد زنی بر سر او می شکند نگهش دار که گر آرامید به سبک بالی از او دل برچین!! والسلام فعلا همین!! پ.ن: این آهنگ وبم هیچ ربطی به هیچی نداره فقط دیدم هم قشنگه هم غمگین یه چند روزی گذاشتمش باشه دلم برای دلم بی دلیل می سوزد دلم پر است ز تمام خودم تمام جهان دو چشم خسته ی من هم عجیب می سوزد دلم چه تنگ شدست برای دو چکه برف سپید تنم ز گرمی سرما چو ماه می سوزد از:من!! فعلان همین!! این همه داد و هواری که شما می بینید خبر از تنهایی ست! خبر از غصه ی غمگینی یک زندانی است خنده های من زندانی سرد از پس نقش نمای تن این عزلت گاه خبر از حادثه ی تلخ سکوت خبر از قصه ی جا مانده ی ماندن دارد و چنان نغمه یک لا لایی و در ای سرد شب تنهایی و چه زیبا هدیه دادست به این زندانی خواب راحت ز سر تنهایی! والسلام همین! پ.ن: شاعرش خودم بودم شعرش ماله پنجشنبه هفته ی پیشه روی ابر ها باید رفت یک قدم نزدیک تر به خدا و یک پله بالا تر از همه ی آنهایی که بودن یا نبودنشون فقط یک بهانه است . بهانه ای برای بودن یا برای رفتن!! آری ! درست است که تنها پله ای به خدا نزدیکتریم اما فرسنگها از این زمین خاکی و آدم هایش دوریم. حس زیبایست! مردمان از اینجا درست اندازه ی نقطه ای حقیر و کوچک اند! اینجا تورا مأمنی است امن و تنها ویرانگر خانه ی سکوتت نسیم سحرگاهی است! اما ....... غربتی غریب دارد زمین تشنه ی ابر!! غربتی که به ناچار تورا به این سرا باز می گرداند آری سرزمین ابری تو دل تنگ ضرب بارانی است که خود روزی بخشنده ی آن بود! دل تنگ صدای محزون باران روی سقف خانه ات!! والسلام همین! باید رفت ... آنجا که هیچ کس نیست ٫ از اینان انتظاری نیست . سکوت است و سکوت! باید پشت کرد و دهن کجی کرد ... به همه حتی به آینه! باید دل کند ... از این سخت ثانیه های سکوت باید خندید ... بر رقص زشت روزگار باید ترسید.... از تنهایی حتی بدون خود! باید گریست ... بر تو بر من و بر حال بد این روزگار و خلاصه....... باید گفت.... امیدی به اینان نیست ساز سفر کن که ره دراز است و قلندر بیدار! همین! تیک تیک ساعت هم التهاب عجیبی دارد...... انگار منتظر خبری است نه... این صدای نفس های آخرش است آری دیگر وقتی باقی نمانده و فرصتمان به اتمام رسیده و به زمستان نزدیک می شویم!! رمضان هم با همه ی زیبایی و مهربانیش به آخر رسیده و ما ماندیم و مشتی خاطره! مشتی خاطره ی ابدی مشتی خاطره که برایمان رقم خورد و رقم زدیم خاطراتی که سی صفحه به کتاب رمضان زندگیمان افزود خاطراتی که خدا هم آنها را در دفتر خاطراتش نگاشت و در میان این همه خاطرات سرخ و سفید کاش سهم ما تغییر باشد. و کاش نوروزمان را امروز جشن بگیریم و این چنین بخوانیم « یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر الیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال » و بنویسیم آخرین خط این خاطره را آن گونه که نگاشتند: فرصت تمام گشت و به آخر رسید کار ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم فعلا همین والسلام! یکسال گذشت.... درست یک سال پیش بود این وبلاگ شروع کردم به نوشتن با یه پستی به عنوان ..:: تبسمی کن و جان بین که که چون همی سپرم ::.. جالبه اولین نظر هم برام پدرم گذاشتند. بودن یا نبودن مساله ....؟؟؟ اتفاقا این بار مساله این است . مساله سر چگونگی ماست! مساله سر نگاه های وهم انگیز ماست! مساله این سکوت است در میان فریاد! و مساله فرار است از لا به لای چرخ دنده های این عصر پولادین! اما واقعا مساله همین است؟؟!!! نبردی که نه تنها من که تو ای دوست من آن را می بینی و احساسش می کنی ولیک یارای مقابله با آن را نداری مثل من تا به امروز! باید روزی رفت ، نیامده ایم که بمانیم ، "و انا الیه راجعون" را هم بی سبب برایمان نخوانده اند! و درست مساله همین است؛ اگر خدایی باشد-که هست- پس رحمان است و رحیم است و ..... مارا می بیند و صدایمان را می شنود و پاسخمان را می دهد ولی .... پس کجاست صراة مستقیم ؟؟!! ، آن که روزی ده مرتبه - به عدد انگشتان دست آن هنگام که برای نیایش به آسمان بلند می شو دـ آن را از او خواسته و صدایی نشنیده ایم!! پس مساله جای دیگری است . صراة مستقیم هر کس همان هدف اوست از آمدنش به اینجا که اگر چه اختیاری نبوده ولی بی دلیل هم نبوده و هدف هرکس هم از این بودن شناخت اوست ؛خدای رحمان و رحیم؛ و این شناخت میسر نمی شود مگر .... با شناخت خود ، پس صراة مستقیم من همان خود من است همان شناخت من است! و این درست همان گوهری است که ما امروز آن را از کف باخته ایم! و دیگر ماندن جایز نیست و من میروم............. می روم به دنبال خودم می روم تا آن را بیابم هر کجا که باشد و تا هر وقت که طول بکشد! تو چطور ؟ تا به حال سراغ از خودت گرفتی؟ یا اصلا او را دیده ای ؟؟؟؟ -------------------------------------------------------------------------------------------------------------- پ . ن : ببخشید اگر منتظرتان گذاشتم یک : در سفر بودم دو: مشغول نوشتن این حکایتی بودم که خواندبد شاید پست بعدیم کمی طول بکشد چون باید بروم -به همان جا که گفتم- و تا - همان وقت که شنیدید- از هرچه که ترسیدم یک روز سرم آورد از مرگ هراسم بود ای وای!! نمی آید!! پ.ن: یک شاعرش خودم بودم اگه بشه بهش گفت شعر دو اگه خواستید نظر بدید به عنوانش بیشتر دقت کنید همین! سلام این دفعه قصد کردم کمی قانون شکنی کنم یعنی برای یک بار هم که شده تو پست هام چیزی غیر از شعر و متن ادبی بذارم چندی پیش یکی از دوستهای خیلی خوبم یه اس ام اسی برام فرستاد ، خیلی جالب بود بقول قدیمی ها باید موبایلش طلا گرفت و اس ام اسش هم با آب طلا نوشت قاب کرد گذاشت رو دیوار و اون این بود: گنجشك به خدا گفت: لانه كوچكي داشتم آرامگاه خستگيم،سرپناه بي كسيم بود،طوفان تو آن را از من گرفت.كجاي دنياي تو را گرفته بودم؟؟؟ خدا گفت:ماري در راه لانه ات بود،تو خواب بودي باد را گفتم لانه ات را واژگون كند آنگاه تو از كمين مار پر گشودي!!! چه بسيار بلاها كه از تو به واسطه محبتم دور كردم و تو ندانسته به دشمنيم برخاستي..... آره واقعا همین طوره گاهی اوقات حوادث، چه تلخ چه شیرین ،اون طوری نیستند که ما می بینیمشون ،این حوادث می تونه شامل هر چیزی باشه از مرگ و تولد آدمها گرفته تا آشناییها و جدایی های اون ها و حتی شکست های خیلی کوچیکشون . چیزی که ما از این حوادث می بینیم فقط مثل یک تابلو می مونه و اونوقت چشم بسته در بارشون قضاوت می کنیم در حالی که حقیقت چیزه دیگری ایست . اگه یخورده فکر کنیم می بینیم تو زندگیمون خیلی از این موارد پیش اومده که تازه الان حکمتش فهمیدیم و علت این همه اشتباه که ما ها درگیرش هستیم و خواهیم بود اینه که هنوز نفهمیدیم ((هو العاشق!!!!)) من نمی دانم چرا ساعت دیوار اتاقم به عقب برگشته؟ گویی آن ثانیه های ملتهب از پس هجمه ی سرد خاطره باز انگار که تسلیم شدند در برم بنشسته از گذر او هم نیز بی سبب بشکسته با صدایی خسته نام من را خوانده و به صد بار امید به برم بگرفته که به امید نگاهی دیگر به سوی قتلگهش برگشته که همان ساعت دیوار اتاقم بوده راستی داشت که یادم می رفت ساعت خاطره هاتان به چه سمتی رفته؟ پرسید کیستی؟ هیچش نگفتم...دوباره گفت: -گفتم کیستی؟ سکوت کردم و این چنین پاسخش دادم. من جولانگاه وقایع تلخم و کارزار عقل و عشق! دیگر خبری از فریادهایش نبود و این چنین ادامه دادم: من دردمند ترین بی در دانم ساکت و خسته به گو شه ای مانده در راه عشق نشسته و از آن خوانده سخن که به اینجا رسید این گونه خواندمش حالا بگو توکیستی؟ بغض گلویش را گرفته بود. صدایش می لرزید -بر من می گریست- گفت: من نیز همدم تو هستم .. رفیق خستگی ناپذیر جاده های بی کسی ات! داشت دلداری ام می داد این را از نگاهش خواندم و همچنان می گفت: من دست در دستان تو سر بر شانه های تو گرفتار تو درگیر تو ملول و عاشق تو هستم این بار پای از گلیم فرا نهادم و با لحنی خشن گفتم: آخر تو کیستی؟؟!! اندکی ساکت ماند و این چنین گفت: من همان تنهایی ام! گم شدم... بی راهه را راه گرفتم به هزارو یک امید مانده ام؟ چرا؟ فانوس بر پشت نهاده ام و پای برهنه و چشم بسته به سویی می دوم و غافل از آنکه هر چه می روم از تو دور تر می شوم یا سنگی بزرگ بر راهم بنه تا شاید او راهم را عوض کند یا پای رفتنم را بگیر. آری. شاید من لایق نبودم. لایق آن امانت الهی . همان که آسمان از زیر بار آن شانه خالی کرد. دیگر حرفی ندارم . گناهم کوری است . راه را نمی بینم پس.... دستم را بگیر! گویا در او غمی نهفته ٬غمی به وسعت تاریخ انسان غمی سنگین اما پنهان غمی که آن را غم آخرین نامیدند.... آخرین هفته ی سال٬ آخرین روز سال٬ آخرین ساعت سال٬ و آخرین سلام و قرار و نگاه سال٬ و ناگهان............ تمام می شود و دیگر نیست مثل عمر ٬انگار خود خدا هم از این همه آخرین ها خسته می شود وشروع می شود آن جشن عزیز٬ جشن اولین ها والسلام یا هو بنده ی سرگشته ام روی از رخم پنهان مکن پرده از عیبم بپوش و روی خود پنهان مکن می زنم من لاف چون این مست طبّالان همی لیک خود دانم که هیچم روی خود پنهان مکن در میان جمع عابد باشم و چون در خفا عصیان کنم کوله باری پر ز شرمم باشد اما روی خود پنهان مکن چند گاهی مست این الله اکبر های بی بنیان شدیم از تو پنهان نیست روح پر سکوتم روی خود پنهان مکن نیست درمان و طبیبی از برای درد عشق عشق را درمان تو باشی روی خود پنهان مکن عارفان و عاشقان مستند ٬ مست جرعه می آن می پاک تو باشی روی خود پنهان مکن از تفقد بر اسیر عشق منّت دار عشق عشق را هم ساغی و ساغر تو باشی روی خود پنهان مکن والسلام یا هو الا ای مردمان رفته از هوش خمش باشید دارم صد سخن گوش سخن از درد و رنج و محنتم بود سخن از بی کسی و رنج و غم بود سخن را لکه ی ننگ است حرفم مثال زجه ی مرد است حرفم ولی یارب تو خود دانی ندارم به جز این چاه جز گفتن ندانم مرا خوش روزگاری بود دیروز مرا یاری پری رو بود دیروز مرا گل اختران کردند بهروز که من بهروز دیروزم نه امروز گذر کردند از ما خوش زمانها نظاره کرد بر ما بد نظرها همان یار پری رو و پری وش بماند از او برای ما فریبش فریب ناز خند و باز رویش شدم آواره از این در کویش عجب چون طفلکان ما ساده بودیم به سان گل خزان ما خاب بودیم چو شهد و نوش ما نیرنگ خوردیم غلط انگاشتیم آتش بخوردیم سوال من ز آن خوش دلنوازم که رازم را ببازم از نیازم چرا دیریست از ما برده ی یاد ؟ چرا کردی برون از سینه ام شاد؟ تو خود دانی که من محتاج اوییم مپیچان سر که سوی توست رویم ولی دانم سوال من خطایی است خطایی بس عجیب و بد بلایی است زه آب دیدگانم گشته بیرون هزاران یاد چون فرهاد و مجنون سخن بسیار باید گفت امروز نگه دارید عذرم قوم پیروز والسلام شاعر : خودم یا هو در این بازار دنیا عاشقی آتش فروشی است عجب! آتش نه اینجا "می" فروشی است تفاوت در میان آتش و می که " می" مستی و آتش جان فروشی است آگر ما "می" زنیم آتش که سهل است سخن از جان و مال و عقل پوشی است الا ای عاشق و مفتون و مجنون! در این ره راه عیب و نقص پوشی است اگر بینی تو از معشوق عیبی بدان آن لحظه را عاشق فروشی است الا یا رب! خدایا! مهربانا! کمک کن عرصه راه عشق پوشی است والسلام شاعر:خودم یا هو دنیا شدست بی وفا رهایم کنید یاران بدتر از دشمنان رهایم کنید فریاد می کشم درون سکوت خویش ای کاش بفهمید و زود رهایم کنید گویند صورت ظاهر همه پنهان اوست سرخابی رخم ببینید ولی رهایم کنید گویند که عاشقان نه ز خلق زمانه اند ای ابلهان که نیستید رهایم کنید صد سال اگر بگویمت این یک حدیث را چون «یس» ایست پس رهایم کنید شاعر :خودم والسلام یا هو الهی.... هفت رنگ دلم از اشک و نور توست دستم گیر تا درغوغای درونم پای بر شکسته تخته های جهل مگذارم والسلام یا هو زیر نور ماه در کنار سایه خورشید ودر میان خلوت دل باید اندیشید آن زمان که صدای چرخ دنده های این عصر پولادین به گوش نمی رسد و شهر در خاب است. اما تو , تو می اندیشی و استدلال میکنی که جمع نداریم 2 و 3و 4و... دومین و سومین و .. این ها همه واهی و پوچ است آنچه که هست در یک نهفته اولین , سرآغاز ،اول و آخر و به قول دوست ادیبم دو را برای وزن کلام آوردند واگر نه وجودی ندارد این زمان است که دیگر احساس غریبگی با پیرامونت نمی کنی و همه آن صدایی را می شنوی وآن چیز را را می بینی که می گویی . و در آن سکوت شب فریاد می شنوی ، فریاد درونت که در تلالو شب کمی زنگار رفته تر گردیده. آری این است حکمت و قضای الهی که زبان دل از ناشناخته ترین زبانها هم ناشناخته تر باشد و آن را می بینی و می فهمی ولی نمی شناسیش و نمی توانی پاسخش دهی سر نشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطره چکید و نام آن دل شد آری دل محصول عشق و روح است دو معنای متفاوت و مجهول چرا که نه عشق دیدنی است و نه روح لمس کردنی دیگر چه رسد به دل . آن هنگام است که باید منتظر بشینی و چشم به راه کلید دار این دلهای مغلول و مسلسل باشی که هرچه هست و نیست از ازل تا ابد نزد اوست او خواهد آمد زنجیر از زبان این دلهای بسته خواهد گشود. والسلام س.م.ر.ع می دانم که که تو خدایی میکنی نه من بندگی پس توفیق ده تا عبد مطیع تو باشم چند روزی است دلم خسته و پژمرده شده نکند روی تو از این دل من برده شده من اگر لاقت این لطف ندارم ز من است دست و پا و سر واندام اندر گنه است الهی تو خود آموختی مرا به «ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم» پس نخواه که من نخواهم و نگذار که من سر وا زنم قصد بندگی کردم که خداییت را با چشمانم لمس کنم به دنبال همسازی بار سفر بستم و نومید ز خلق راه بی راهه گرفتم که تو را دریابم.

![]()

آری این است حکمت و قضای الهی که زبان دل از ناشناخته ترین زبانها هم ناشناخته تر باشد و آن را می بینی و می فهمی ولی نمی شناسیش و نمی توانی پاسخش دهی
آری دل محصول عشق و روح است دو معنای متفاوت و مجهول چرا که نه عشق دیدنی است و نه روح لمس کردنی دیگر چه رسد به دل .






از اینجا دیگر حتی صدایشان هم نا شنیدنیست پس دیگر تورا اجباری به شنیدن دروغهایشان نیست!
![]()
گذشت و گذشت هزار و یک اتفاق شیرین و تلخ برام افتاد.
به نظر خودم این یک ساله زندگیم با بقیش کلی فرق داشت.
تو این مدت خیلی اتفاقهایی برام افتاد که تا حالا ندیده بودمشون و خیلی چیزا هم نوشتم از شعر و متن های کوتاه گرفته تا حکایت و داستان .
بعضی ها وقتی شعرام می خوندن به طعنه می گفتند :"آقا رضا بیا و یک خدمتی به شعر و ادب فارسی کن و دیگه شعر نگو "
منم دیگه نگفتم اما فقط برای اونا یعنی می گفتم ولی نمی نوشتم و نشونشون نمی دادم.
یادش بخیر اولین شعری که گفتم 3 بیت بود ؛ بیشتر شبیه معما بود تا شعر اخرینش هم چند شب پیش گفتم ولی اگه بخواهم از اخرین نوشته ام بگم یه قطعه بود به نام ..:: اینجا قحطی عشق است ::.. که همین امشب نوشتمش اگه بتونم می خوام همشون جمع و جور کنم لا اقل برای خودم به صورت مکتوب درآد!!
سرتون درد نیارم.
خلاصه این دیواری که الان یه سال دارم روش یادگاری می نویسم همدم و هم راز من بوده تا الان مواظبش باشید خراب نشه.
یه چیز جالب دیگه اگه می خواهی بدونی تو این یک سال من تو چه حال و هوا هایی بودم بشین و دودنه دونه پستها مو بخون حتما می فهمی!!
دیگه حرفی نیست جز خدا حافظی .
چند روز دیگه با یه پست جدید میام.
التماس دعا از تک تکتون "حتی شما دوست عزیز"![]()
فعلا همین
والسلام

از آن هنگام که چشم بر این جهان باز کردیم تا به امروز هماره هواخواه یک اصل بودیم ؛ یا به گوشمان خواندند یا در مدرسه آموختیم : "اهد نا الصراة المستقیم"...


![]()




به فلک رسیدم آمدم حاجت خود عرضه کنم هرچه بر در زدم هیچ ندایی نیامد گویا به خواب رفته بود .......... اما نه انگار صدایی آمد مثل صدای زجه ی باد در لا به لای شاخه های درختان ایستادم گوش کردم آری خودش بود انگار سالهاست دست به سویت دراز کرده بود این را از تارهای عنکبودش فهمیدم بازگشتم نومید و خسته طریق خاک گرفتم تا به دریا رسیدم آرام و ساکت بود تازه ایجا در هم باز بود وارد شدم ساحل را دیدم کنار سماور شنی اش نشسته بود عرضه ی حاجت کردم دیدمش انگار مرده است بیشتر خیره شدم اما نه باز اشتباه کردم اینجا عجب عرصه ای ایست همه پای کوبان مطرب خوان به سوی تو بودند آری انگار اینان هم زودتر دست به کار شده بودند
گذشتم از هزار و یک کوی و کوچه و وادی باز به سرای خود رسیدم
عجیب بود خودم را دیدم دست بر در و منتظر . منتظر من بود آری دستم گرفت تا به سوی تو آییم حالا من و او ما شدیم البته ما که نه من شدیم و گمشده خود را در درونم یافتم و تو ای انسان تو نیز نگرد که آن را جز در درونت نمی یابی
والسلام
| Design By : Night Skin |


