تبليغاتX
طبیب عشق


طبیب عشق

طبیب عشق منم باده خور که این معجون .....

تیک ... تیک...

و ناگهان صدای زنگ دلخراش ساعتم به صدا در آمد

باید انگار این خواب بهوده ی زمستانی را بیدار شوم...

اما نه..

خوابیدن را ترجیح می دهم

اینجا همه خفته اند

و فقط مادرانی بیدار اند تا اگر کودکی برخاست او را نیز بخوابانند

بخواب ....

تو نیز بخواب

اما نه انگار ورای این خوابگاه عدم شهری است پر از همین مردمان به خواب رفته..

آری اینان که در شهر خود آن گونه شاهانه می زیستند اینجا چگونه اند!!!

آه...

کاش می مردم این سخت ثانیه ها را نمی دیدم

و ناگهان...

-او کیست؟

-من؟؟

-نه انگار اشتباه کردم .

اما کمی نزدیک تر ...

-آری این منم اینجا اینگونه افتادم؟؟

این ...

- این من بودم ولی این زنجیر های گران چه بود؟؟؟

و تازه حکمت سنگینی خواب های شبانه ام را فهمیدم!!!


فعلا همین!


نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:33 توسط سید محمد رضا علوی| |

من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم

تو می روی به سلامت . سلام ما برسانی

در حاشيه تشييع پيكر مطهر آيت الله بهجت در قم

پ.ن: همه چیز را بریمان تمام و کرد و تازه آغازی برای خود بود!!

پ.ن 2: گاهی وقتا آدما وقتی به خودشون میان می بینن اوووه کجا هستن و چه بیهوده فکر می کردم که کجان!!

پ.ن 3: اگه کلید دار امام زاده حرمت صاحبش نگه نداره از بقیه چه توقعه؟؟!!

فعلا همین

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 1:4 توسط سید محمد رضا علوی| |

هو ال؟؟؟

صد دانه ياقوت دسته به دسته

با نظم و ترتيب يک جا نشسته

هر دانه اي هست خوش رنگ و رخشان

قلب سفيدي در سينه آن

ياقوتها را پيچيده با هم

در پوششي نرم پروردگارم

هم ترش و شيرين هم آب دار است

سرخ است و زيبا نامش انار است


فعلا همین


پ.ن:یادش بخیر اون زمون یاد آقا معلما و خانم معلما بخیر!!
پ.ن 2: اگه تعریف از خود نباشه این پستم خیلی به دلم نشست!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 0:13 توسط سید محمد رضا علوی| |


هو ال؟؟؟؟



شنبه روز بدی بود،روز بی حوصلگی،

وقت خوبی که میشد غزلی تازه بگی

ظهر یکشنبه ی من جدول نیمه تموم 

همه خونه هاش سیاه، روی خونه جغد شوم

صفحه ی کهنه ی یاد داشت های من

 گفت دوشنبه روز میلاد منه

اما شعر تو میگه که چشم من

، تو نخ ابره که بارون بزنه

 آخ اگه بارون بزنه، آخ اگه بارون بزنه.

غروب سه شنبه خاکستری بود.

، همه انگار نوک کوه رفته بودن

. به خودم هی زدم از اینجا برو

،اما موش خورده شناسنامه ی من.....

عصر چهارشنبه ی من , عصر خوشبختیه ما

.فصل گندیدن من ،فصل جون سختیه ما.

روز پنجشنبه اومد مثل صغاعک پیر

 رو نوکش یه چیکه آب

 گفت به من بگیر بگیر.

جمعه حرف تازه ای برام نداشت هر چی بود بیشتر از اینها گفته بود.


فقط همین!!!

نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:51 توسط سید محمد رضا علوی| |

هو ال؟؟؟؟؟

نوشطن مدتیست برایم دشوار شده

ذهنم دوباره انگار نم کشیده که کف گیر سخن به ته دیگ لغاتم خورده

خلاسه مدتیست افکارم لمس شده اند و نوشتن را فراموش کرده ام

اما می نویسم.....

یا به دل نشستنی یا دور ریختنی!!

.

.

چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید جور دیگر باید نوشط و جور دیگر باید  خاند!!

دوصتش دارد!!

دوثتش دارد!!

و دوسطش دارد!!

اما مهم این است که دوستش دارد!!

به قول شاعر:

صورت ظاهر برادر هیچ نیست

ای برادر صیرت زیبا بیار


یا علی

فعلا همین!!

نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 11:27 توسط سید محمد رضا علوی| |


Design By : Night Skin