تبليغاتX
طبیب عشق


طبیب عشق

طبیب عشق منم باده خور که این معجون .....

 

حرفی برای گفتن ندارم

صادقانه!

فقط سکوت

تو هم می توانی با من هم صدا شوی

همین

 

پ.ن: ببخشید ایندفعه این جوری شد باور کنید از هرچی می خواستم بنویسم دستم به کار نرفت شاید ۱۰ بار نوشتم و پاک کردم خواستم از یلدا و خداحافظی تلخ پاییزم بنویسم که اون هم نشد

خوب گاهی هم این طوری میشه دیگه!!

نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 21:42 توسط سید محمد رضا علوی| |




 و خدا خواست که تنها باشد

این همه داد و هواری که شما می بینید

خبر از تنهایی ست!

خبر از غصه ی غمگینی یک زندانی است

خنده های من زندانی سرد

از پس نقش نمای تن این عزلت گاه

خبر از حادثه ی تلخ سکوت

خبر از قصه ی جا مانده ی ماندن دارد

و چنان نغمه یک لا لایی

و در ای سرد شب تنهایی

و چه زیبا

هدیه دادست به این زندانی

خواب راحت 

ز سر تنهایی!


والسلام

همین!



پ.ن: شاعرش خودم بودم

شعرش ماله پنجشنبه هفته ی پیشه

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 14:1 توسط سید محمد رضا علوی| |

 

باز طوفان شب است

هول بر پنجره می کوبد مشت

شعله می لرزد در تنهایی:

باد فانوس مرا خواهد کشت؟

 

همین!

نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 21:46 توسط سید محمد رضا علوی| |


Design By : Night Skin