طبیب عشق
طبیب عشق منم باده خور که این معجون .....
حرفی برای گفتن ندارم صادقانه! فقط سکوت تو هم می توانی با من هم صدا شوی همین پ.ن: ببخشید ایندفعه این جوری شد باور کنید از هرچی می خواستم بنویسم دستم به کار نرفت شاید ۱۰ بار نوشتم و پاک کردم خواستم از یلدا و خداحافظی تلخ پاییزم بنویسم که اون هم نشد خوب گاهی هم این طوری میشه دیگه!! این همه داد و هواری که شما می بینید خبر از تنهایی ست! خبر از غصه ی غمگینی یک زندانی است خنده های من زندانی سرد از پس نقش نمای تن این عزلت گاه خبر از حادثه ی تلخ سکوت خبر از قصه ی جا مانده ی ماندن دارد و چنان نغمه یک لا لایی و در ای سرد شب تنهایی و چه زیبا هدیه دادست به این زندانی خواب راحت ز سر تنهایی! والسلام همین! پ.ن: شاعرش خودم بودم شعرش ماله پنجشنبه هفته ی پیشه باز طوفان شب است هول بر پنجره می کوبد مشت شعله می لرزد در تنهایی: باد فانوس مرا خواهد کشت؟ همین!


| Design By : Night Skin |


