طبیب عشق
طبیب عشق منم باده خور که این معجون .....
روی ابر ها باید رفت یک قدم نزدیک تر به خدا و یک پله بالا تر از همه ی آنهایی که بودن یا نبودنشون فقط یک بهانه است . بهانه ای برای بودن یا برای رفتن!! آری ! درست است که تنها پله ای به خدا نزدیکتریم اما فرسنگها از این زمین خاکی و آدم هایش دوریم. حس زیبایست! مردمان از اینجا درست اندازه ی نقطه ای حقیر و کوچک اند! اینجا تورا مأمنی است امن و تنها ویرانگر خانه ی سکوتت نسیم سحرگاهی است! اما ....... غربتی غریب دارد زمین تشنه ی ابر!! غربتی که به ناچار تورا به این سرا باز می گرداند آری سرزمین ابری تو دل تنگ ضرب بارانی است که خود روزی بخشنده ی آن بود! دل تنگ صدای محزون باران روی سقف خانه ات!! والسلام همین! باید رفت ... آنجا که هیچ کس نیست ٫ از اینان انتظاری نیست . سکوت است و سکوت! باید پشت کرد و دهن کجی کرد ... به همه حتی به آینه! باید دل کند ... از این سخت ثانیه های سکوت باید خندید ... بر رقص زشت روزگار باید ترسید.... از تنهایی حتی بدون خود! باید گریست ... بر تو بر من و بر حال بد این روزگار و خلاصه....... باید گفت.... امیدی به اینان نیست ساز سفر کن که ره دراز است و قلندر بیدار! همین! 
از اینجا دیگر حتی صدایشان هم نا شنیدنیست پس دیگر تورا اجباری به شنیدن دروغهایشان نیست!
| Design By : Night Skin |


