طبیب عشق
طبیب عشق منم باده خور که این معجون .....
زیر گنبد کبود روزگار روبه راه بود هیچ چیز نه سفید و نه سیاه بود با وجود این مثل اینکه چیزی اشتباه بود زیر گنبد کبود بازی خدا نیمه کار مانده بود واژه ای نبود و هیچکس شعری از خدا نخوانده بود تا که او مرا برای بازی خودش انتخاب کرد توی گوش من یواش گفت : تو دعای کوچک منی بعد هم مرا مستجاب کرد . پرده ها کنار رفت خود به خود با شروع بازی خدا عشق افتتاح شد سال هاست اسم بازی من و خدا زندگی است هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما عجیب نیست بازی ای که ساده است و سخت مثل بازی بهار با درخت با خدا طرف شدن کار مشکلی است زندگی بازی خدا و یک عروسک گلی است تیک تیک ساعت هم التهاب عجیبی دارد...... انگار منتظر خبری است نه... این صدای نفس های آخرش است آری دیگر وقتی باقی نمانده و فرصتمان به اتمام رسیده و به زمستان نزدیک می شویم!! رمضان هم با همه ی زیبایی و مهربانیش به آخر رسیده و ما ماندیم و مشتی خاطره! مشتی خاطره ی ابدی مشتی خاطره که برایمان رقم خورد و رقم زدیم خاطراتی که سی صفحه به کتاب رمضان زندگیمان افزود خاطراتی که خدا هم آنها را در دفتر خاطراتش نگاشت و در میان این همه خاطرات سرخ و سفید کاش سهم ما تغییر باشد. و کاش نوروزمان را امروز جشن بگیریم و این چنین بخوانیم « یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر الیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال » و بنویسیم آخرین خط این خاطره را آن گونه که نگاشتند: فرصت تمام گشت و به آخر رسید کار ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم فعلا همین والسلام! آدم خلیفه ی تنهای خدا روی زمین است امپراطوری که گاهی باید برگرد به آخرین سلاح اش ((.......و سلاح او گریه است)) فعلا همین!!
-------------------------------------------------------------------
ببخشید دیر شد 1-درگیر کارهای دانشگاه بودم
2-.مشغول چسبوندن تکه های یه ظرف شکسته بودم ظرف درست شد ولی من ....
![]()
| Design By : Night Skin |


