تبليغاتX
طبیب عشق


طبیب عشق

طبیب عشق منم باده خور که این معجون .....

یکسال گذشت....

                                  این نیز می گذرد.. 

درست یک سال پیش بود این وبلاگ شروع کردم به نوشتن با یه پستی به عنوان ..:: تبسمی کن و جان بین که که چون همی سپرم ::.. جالبه اولین نظر هم برام پدرم گذاشتند.
گذشت و گذشت هزار و یک اتفاق شیرین و تلخ برام افتاد.
به نظر خودم این یک ساله زندگیم با بقیش کلی فرق داشت.
تو این مدت خیلی اتفاقهایی برام افتاد که تا حالا ندیده بودمشون و خیلی چیزا هم نوشتم از شعر و متن های کوتاه گرفته تا حکایت و داستان .
بعضی ها وقتی شعرام می خوندن به طعنه می گفتند :"آقا رضا بیا و یک خدمتی به شعر و ادب فارسی کن و دیگه شعر نگو "
منم دیگه نگفتم اما فقط برای اونا یعنی می گفتم ولی نمی نوشتم و نشونشون نمی دادم.
یادش بخیر اولین شعری که گفتم 3 بیت بود ؛ بیشتر شبیه معما بود تا شعر اخرینش هم چند شب پیش گفتم ولی اگه بخواهم از اخرین نوشته ام بگم یه قطعه بود به نام  ..:: اینجا قحطی عشق است ::.. که همین امشب نوشتمش اگه بتونم می خوام همشون جمع و جور کنم لا اقل برای خودم به صورت مکتوب درآد!!
سرتون درد نیارم.
خلاصه این دیواری که الان یه سال دارم روش یادگاری می نویسم همدم و هم راز من بوده تا الان مواظبش باشید خراب نشه.
یه چیز جالب دیگه اگه می خواهی بدونی تو این یک سال من تو چه حال و هوا هایی بودم بشین و دودنه دونه پستها مو بخون حتما می فهمی!!
دیگه حرفی نیست جز خدا حافظی .
چند روز دیگه با یه پست جدید میام.
التماس دعا از تک تکتون "حتی شما دوست عزیز"
فعلا همین
والسلام

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 2:40 توسط سید محمد رضا علوی| |

 

                                                                 

بودن یا نبودن مساله ....؟؟؟

اتفاقا این بار مساله این است .

مساله سر چگونگی ماست!

مساله سر نگاه های وهم انگیز ماست!

مساله این سکوت است در میان فریاد!

و مساله فرار است از لا به لای چرخ دنده های این عصر پولادین!

اما واقعا مساله همین است؟؟!!!

نبردی که نه تنها من که تو ای دوست من آن را می بینی و احساسش می کنی ولیک یارای مقابله با آن را نداری مثل من تا به امروز!

باید روزی رفت ، نیامده ایم که بمانیم ،  "و انا الیه راجعون" را هم بی سبب برایمان نخوانده اند!
از آن هنگام که چشم بر این جهان باز کردیم تا به امروز هماره هواخواه یک اصل بودیم ؛ یا به گوشمان خواندند یا در مدرسه آموختیم : "اهد نا الصراة المستقیم"...

و درست مساله همین است؛ اگر خدایی باشد-که هست- پس رحمان است و رحیم است و ..... مارا می بیند و صدایمان را می شنود و پاسخمان را می دهد ولی ....

پس کجاست صراة مستقیم ؟؟!! ، آن که روزی ده مرتبه - به عدد انگشتان دست آن هنگام که برای نیایش به آسمان بلند می شو دـ آن را از او خواسته و صدایی نشنیده ایم!!

پس مساله جای دیگری است . صراة مستقیم هر کس همان هدف اوست از آمدنش به اینجا که اگر چه اختیاری نبوده ولی بی دلیل هم نبوده و هدف هرکس هم از این بودن شناخت اوست ؛خدای رحمان و رحیم؛ و این شناخت میسر نمی شود مگر ....

با شناخت خود ، پس صراة مستقیم من همان خود من است همان شناخت من است!

و این درست همان گوهری است که ما امروز آن را از کف باخته ایم!

و دیگر ماندن جایز نیست

و من میروم.............

 می روم به دنبال خودم

می روم تا آن را بیابم هر کجا که باشد و تا هر وقت که طول بکشد!

تو چطور ؟ تا به حال سراغ از خودت گرفتی؟ یا اصلا او را دیده ای ؟؟؟؟ 

 

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ . ن : ببخشید اگر منتظرتان گذاشتم یک : در سفر بودم دو: مشغول نوشتن این حکایتی بودم که خواندبد

          شاید پست بعدیم کمی طول بکشد چون باید بروم -به همان جا که گفتم- و تا - همان وقت که شنیدید-

نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 16:16 توسط سید محمد رضا علوی| |


Design By : Night Skin