طبیب عشق
طبیب عشق منم باده خور که این معجون .....
گویا در او غمی نهفته ٬غمی به وسعت تاریخ انسان غمی سنگین اما پنهان غمی که آن را غم آخرین نامیدند.... آخرین هفته ی سال٬ آخرین روز سال٬ آخرین ساعت سال٬ و آخرین سلام و قرار و نگاه سال٬ و ناگهان............ تمام می شود و دیگر نیست مثل عمر ٬انگار خود خدا هم از این همه آخرین ها خسته می شود وشروع می شود آن جشن عزیز٬ جشن اولین ها والسلام یاهو ما چون دو دریچه رو به روی هم آگاه زه هر بگو مگوی هم هروز سلام و پرسش و خنده هر روز قرار روز آینده عمر . آینه بهشت اما... بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه اکنون دل من شکسته و خسته است زیرا یکی از دریچه ها بسته است نه مهر فسون نه ماه جادو کرد نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد اخوان ثالث والسلام
| Design By : Night Skin |


