تبليغاتX
طبیب عشق


طبیب عشق

طبیب عشق منم باده خور که این معجون .....

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا حالا كه من افتاده ام ازپا چرا ؟
نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من كه یك امروز مهمان توام فردا چرا ؟
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اكنون با جوانان نازكن با ما چرا ؟
وه كه با این عمرهای كوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون من شیدا چرا ؟
آسمان چو مجمع مشتاقان پریشان می كنی
در شگفتم می نمی پاشد زهم دنیا چرا ؟
شهریارا بی حبیب خود نمی كردی سفر
راه مرگ است این یكی بی مونس و تنها چرا

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 23:30 توسط سید محمد رضا علوی| |

خدایا

می دانم که که تو خدایی میکنی نه من بندگی پس توفیق ده تا عبد مطیع تو باشم

 

چند روزی است دلم خسته و پژمرده شده               نکند روی تو از این دل من برده شده

من اگر لاقت این لطف ندارم ز من است               دست و پا و سر واندام اندر گنه است

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 13:46 توسط سید محمد رضا علوی| |

 

 

  الهی تو خود آموختی مرا به «ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم» پس نخواه که من نخواهم و نگذار که  من سر وا زنم

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 14:2 توسط سید محمد رضا علوی| |

 

 قصد بندگی کردم که خداییت را با چشمانم لمس کنم به دنبال همسازی بار سفر بستم و نومید ز خلق راه بی راهه گرفتم که تو را دریابم.
به فلک رسیدم آمدم حاجت خود عرضه کنم هرچه بر در زدم هیچ ندایی نیامد گویا به خواب رفته بود .......... اما نه انگار صدایی آمد مثل صدای زجه ی باد در لا به لای شاخه های درختان ایستادم گوش کردم آری خودش بود انگار سالهاست دست به سویت دراز کرده بود این را از تارهای عنکبودش فهمیدم بازگشتم نومید و خسته طریق خاک گرفتم تا به دریا رسیدم آرام و ساکت بود تازه ایجا در هم باز بود وارد شدم ساحل را دیدم کنار سماور شنی اش نشسته بود عرضه ی حاجت کردم دیدمش انگار مرده است بیشتر خیره شدم اما نه باز اشتباه کردم اینجا عجب عرصه ای ایست همه پای کوبان مطرب خوان به سوی تو بودند آری انگار اینان هم زودتر دست به کار شده بودند
گذشتم از هزار و یک کوی و کوچه و وادی باز به سرای خود رسیدم
عجیب بود خودم را دیدم دست بر در و منتظر . منتظر من بود آری دستم گرفت تا به سوی تو آییم حالا من و او ما شدیم البته ما که نه من شدیم و گمشده خود را در درونم یافتم و تو ای انسان تو نیز نگرد که آن را جز در درونت نمی یابی
والسلام

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 1:28 توسط سید محمد رضا علوی| |

تو همچو صبوحی . من شمع خلوت سحرم
تبسمی کن و جان بین که چون همی سپرم

چنین که در دل من داغ زلف سزکش تست
بنفشه زار شود تربتم چو در گذررم

بر آستان مرادت گشاده ام در چشم
که یک نظر فکنی خود فکندی از نظرم
حافظ
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 0:23 توسط سید محمد رضا علوی| |


Design By : Night Skin